خیلی چیزها را زود فراموش میکنم. کتابهایی که میخوانم، اسم آدمها و حتا حرفهایی که خودم میزنم زود از خاطرم میرود. با بهار میخندم و بازی میکنم ولی حالمان خوب نیست. این روزها را از یاد نمیبرم و این ماری را که در دلم، قلبم و روحم میلولد و نیش میزند. به گازهای بزرگی که میگیرد و به نیشهایش عادت نکردهام. به پرواز هلیکوپترها و فریاد موتورسیکلتها عادت نخواهم کرد. موتورهایی که بوی مرگ میدهند. دخترک خوابیده و شاید فکر میکند مادرش دیوانه شده. روزها برایش قصهی این دوهفته را تعریف میکنم. قصهای با شخصیتهای واقعی و با دو پایان. تلخی پایان واقعی را که میچشم میرسیم به آرزو و امید و از انچه که باید میشد میگویم. دیگر نمیترسم. او هم نمیترسد. حالا میخواهم بهار بفهمد. برای محکم بودن و نترسیدن باید فهمید، میخواهم ببیند و آزاد زندگی کند. رنج بلوغ میآفریند. شاید خیلیها دوست داشته باشند بچههایشان را در بیخبری بزرگ کنند. بیخبری یعنی دنیای آبی، یعنی اندی، یعنی “مامی” و “ددی” ، یعنی پدری که دخترش را در این روزهای سخت به ساحل دریا میبرد تا مبادا در نتیجهی کنکورش خللی وارد شود. همهی اینها خوب است ولی من اهلش نیستم. نمیخواهم بترسد.
ژوئن 20, 2009 با bahaar87
پست قبلیمو اشتباهی پاک کردم. رفتیم انقلاب سر و گوش آب بدیم. تمام مسیرای منتهی به انقلاب، خیابونا و کوچهها پر بود از نیروهای ضد شورش، پسیج سپاه و نیروهای خودجوش مردمی (!) با باتوم و مسلسل ایستاده بودند و قهقهه میزدند. حتا در این لحظات هم به خدا اعتقاد ندارم. مردم چیکار کنیم؟ خیلی زیاد بودن.و چهقدر خوشحال…
ژوئن 20, 2009 با bahaar87
Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Dont give in without a fight.
Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I’m coming home
ژوئن 16, 2009 با bahaar87
تا چشم کار میکرد آدم بود. پیرزن، پیرمرد، بیسواد، خانهدار، رایاولیها… خیلیها با بچههاشون اومده بودن. این عبارت خس و خاشاک خیلی براشون گرون تموم شده بود. اولش کمی ترسیده بودم. فکر میکردم نکنه اتفاقی بیفته و دیگه بهار رو نبینم، وقتی این جونورای ضد شورش خارجی رو -که مطمئنم نتیجهی آمیزش سگ و انسان هستند- دیدم پاهام سست شد. ولی جمعیت امیدوارم کرد. تنها ولی با مردم بودم.شاید هیچ اتفاقی نیفته ولی دستکم “وجود” داشتیم، واقعی بودیم و هیچ اتوبوس دولتی، وعده یا اجبار این موج را دور هم جمع نکرده بود.
در این لحظه هم سرعت اینترنت ما ان تو ان شد و من نمیدونم این پست publish میشه یا نه. از بهار هم به خاطر بیادبی عذر میخوام.
ژوئن 13, 2009 با bahaar87
دخترک، تو آروم خوابیدی. نمیدونم میفهمی که اوضاع یه جور دیگهس یا نه؟ امروز نبوسیدمت، نای حرف زدن رو نداشتم چه برسه به لبخند. انقدر فحش دادم که فحش جدیدی به ذهنم نمیرسه. دست چپم فلج شده.
میدونم که دوباره بلند میشیم، میخندیم و به ظاهر فراموش میکنیم. اما کی نمیدونم.
شب قبل از انتخابات کابوس میدیدم. از خواب پریدم و تو داشتی گریه میکردی. خوابم رو یادم نمیومد ولی خیلی بد بود. جدی نگرفتمش انقدر که امید داشتم.
دلم میخواست تو زندگی بهتری داشته باشی. همین.
ژوئن 13, 2009 با bahaar87
همه سبز بودند. حاضرم قسم بخورم. ساعت 5:30 خوابیدم، به امید معجزهای شاید. مثل وقتایی که کار بدی میکردم و چشمامو میبستم تا بلکه خواب بوده باشه، تا همه چی برگرده به قبل. تبریک.
ژوئن 10, 2009 با bahaar87
وقتی تلویزیون تعداد ساعات مانده به انتخابات را اعلام میکند بیاختیار یاد لحظات مانده به تحویل سال میافتی.
رای میدهی مثل تمام دورههای گذشته. هیچوقت از خودت نپرسیدهای رای بدهم یا نه؟ باید این کار را میکردهای. چرایش خیلی طولانی است. هوا گرم شده و تو یاد چهار سال پیش میافتی. “کسانی که برای خودشان حقی قایل نشدند” و دوست دارند “تحریمی” نامیده شوند حالا هر روز در خیابانها هستند. فریاد میکشند و میرقصند. امروز سبز سبزند. چهار سال قبل میگفتند:” همین احمدینژاد برای این مردم خوبه”. کدوم مردم؟ شما خودتان کی هستید؟
خوشحالی. از این همه سبزی خوشحالی. حتا ساعتها ماندن ترافیک هم به امید داشتن فردایی بهتر میارزد. هیچوقت اینروزها را فراموش نمیکنی که همه با هم خوبند و هیچکس به زنی متلک نمیگوید و تا چند روزنگاه سنگین مردی را تحمل نمیکنی. اینروزها را از یاد نمیبری. یاد 18 تیر میافتی که تا چند روزی همه با هم خوب بودند. بعد یادشان رفت. بعد یادمان رفت.
سوار تاکسی میشوی. مرد ناراحت است از این همه شلوغی . میگویی جوان هستند و خواستار تغییر. مرد باز هم ادامه میدهد. چیزی درونت میشکند. میترسی. عدهای میرقصند. سرت را بر میگردانی که نبینی. هیچوقت رقصیدن یاد نگرفتهای. باید رای بدهی. سالهاست که اینکار را میکنی. هر کس روشی دارد. این هم روش آنهاست. حتا اگر نمیپسندی باید بگذرد. آرزو میکنی همهی این مراسم سبز زودتر تمام شود. در عین حال مثل مادری که کودکش را تنبیه میکند ولی دلش نمیخواد دیگری به فرزندش آسیب برساند دعا میکنی که راننده رقاصان را ندیده باشد و دهنش را ببندد. دیده و شروع به نمایش پردهی آخر میکند. فحش میدهد. ستاد سبز سر راهتان است. پسری پرچم را به آرامی تکان میدهد. برگههایی را به راننده میدهد. سرش را از پنجره بیرون میاورد و بدترین فحشهای ممکن را میدهد. پس احساس خطر بیخود نبوده. تصمیم ت را میگیری. پول را پرت میکنی. دیگر نمیترسی. گیرم که درگیر شوید. میگوید خواهرم شما درست میگید ولی این …ها شورشو دراوردن. میدانی که شورش را درآوردهاند ولی چه شده که مردم این کشور از هر فرصتی برای رقصیدن استفاده میکنند؟ میگویی:” حق فحشدادن نداری ولی میتوانی رای ندهی”. او همچنان به خواهرم خواهرم گفتن ادامه میدهد.
مسیر را پیاده میآیی. دلت میخواهد زودتر به خانه برسی. پیر نشدهای چون همان 12 سال پیش هم در خیابان نمیرقصیدی. بند سبزی را که به مچت بستهای باز میکنی. نبضت نفس میکشد.
ژوئن 9, 2009 با bahaar87
این روزا تو کشوری که توش زندگی میکنیم اتفاق مهمی میافته. جمعهی این هفته (22خرداد) روز انتخابات ریاست جمهوریه. کروبی، رضایی، موسوی و احمدینژاد کاندیدا هستن. این روزا رو دوست دارم چون هر چه بود مردم رو یه تکون اساسی داد. احساس جوانی میکنم. دلم فریاد میخواد.
من هنوز هم نمیفهمم چرا میگن :”مگه خاتمی چی کار کرد؟” من میدونم خاتمی چه کارایی نکرد ولی اینو هم میدونم که خاتمی سوپرمن نبود. دیشب وقتی تو فیلم انتخاباتی موسوی دوباره خندید فهمیدم که تا دنیا دنیاس دوستش دارم و بهش رای خواهم داد. انگار دوباره 18 ساله شدم. ما توان خندهرو از این مرد گرفته بودیم.
دیگه اینکه خانومخانوما داره کمکم میایسته.

