Archive for نوامبر, 2009

نوامبر 8, 2009
DSC00234

دختر تو بیمارستان

نوامبر 8, 2009

صدسالی می‌شه که ننوشته‌ام. تو یک‌ساله شدی. راه می‌ری و حتا گاهی می‌دوی. عاشق کباب و جوجه‌کبابی. بیبی انیشتین رو فکر کنم از ما هم بیش‌تر دوست داری.

اتفاق یا بهتره بگم بدترین اتفاق این مدت، مریضی تو و بیمارستان رفتنت بود. تقریبا دو هفته بعد از واکسنت تب کردی. دندونای آسیات هم خیلی اذیتت کردن. خیلی بداخلاق شده بودی و چیزی نمی‌خوردی. بعد از یه روز بهبودی موقتی، دوباره تب کردی و این بار با اسهال همراه بود. دکترت به دلیل شباهت علایم بیماری‌ت به آنفلوآنزا  مریضی‌ت رو اشتباه تشخیص داد. شب  اسهالت خونی شد. رفتیم جم. دکتر کشیک برات آزمایش نوشت و اسهالت عفونی بود. کوتریموکسازول داد. اومدیم خونه. تبت دو روز بود که قطع نشده بود. لختت کردیم  . صبح روز بعد بی‌حال بودی و فقط ناله می‌کردی  وقتی دستم به تنت می‌خورد می‌سوخت. گرفتمت زیر شیر آب. از گریه‌های تو و نگاهت منم گریه‌م گرفت. رفتیم دکتر. گفت باید بستری بشی. سرم بهت زدن و تا دو روز نمی‌خندیدی. اگر ببیبی انیشتین نبود فکر نمی‌کنم تو اون تخت کوچولو می‌موندی. تمام مدت به من چسبیده بودی و هر پرستاری رو که می‌دیدی گریه می‌کردی. اصلا همش گریه می‌کردی. پرستارا خیلی رفتار بدی داشتن… اما مهم نیست مهم اینه که تو خوب شدی و تب لعنتی اومد پایین. تو لبخند زدی و غذا خوردی. وقتی اومدیم خونه مثل دیوونه‌ها افتادم به جون خونه.دکتر شیر بدون لاکتوز برات تجویز کرد و تا یه هفته غذای شیرین بهت ندادیم.

روزای اول نه می‌تونستی راه بری و نه بشینی همش می‌افتادی.