Archive for آگوست, 2009

آگوست 4, 2009

دخترم خیلی بزرگ شدی. تو روزایی که خیابونا پر بود از اشک‌اور و باتوم چهار دست و پا رفتی؛  شبا با فریاد الله اکبر گریه کردی؛ وقتی جسد جوان‌ها رو  بی‌رمق و “مرده” تحویل می‌دادند  تونستی بایستی. بزرگ شدی و من لذتی نبردم. روزهای بدی بود و هست. دلم نمی‌خواست این جوری بشه. این روزا خیلی عصبی هستیم. چندتایی عکس ازت گرفتیم ولی هر وقت خواستم عکسی بذارم دست و دلم لرزید. می‌دونم که تو گناهی نداری ولی دیگران هم گناهی نداشتن.

الان بی‌خبر از همه‌جا خوابیدی. دوستت دارم.