By bahaar87

خیلی چیزها را زود فراموش می‌کنم. کتاب‌هایی که می‌خوانم، اسم آدم‌ها و حتا حرف‌هایی که خودم می‌زنم زود از خاطرم می‌رود. با بهار می‌خندم و بازی می‌کنم ولی حالمان خوب نیست. این روزها را از یاد نمی‌برم و این ماری را که در دلم، قلبم و روحم می‌لولد و نیش می‌زند. به گازهای بزرگی که می‌گیرد و به نیش‌هایش عادت نکرده‌ام. به پرواز هلی‌کوپترها و فریاد موتورسیکلت‌ها عادت نخواهم کرد. موتورهایی که بوی مرگ می‌دهند. دخترک خوابیده و شاید فکر می‌کند مادرش دیوانه شده. روزها برایش قصه‌ی این دوهفته را تعریف می‌کنم. قصه‌ای با شخصیت‌های واقعی و با دو پایان. تلخی پایان واقعی را که می‌چشم می‌رسیم به آرزو و امید و از ان‌چه که باید می‌شد می‌گویم.  دیگر نمی‌ترسم. او هم نمی‌ترسد. حالا می‌خواهم بهار بفهمد. برای محکم بودن و نترسیدن باید فهمید، می‌خواهم ببیند و آزاد زندگی کند. رنج بلوغ می‌آفریند. شاید خیلی‌ها دوست داشته باشند بچه‌هایشان را در بی‌خبری بزرگ کنند. بی‌خبری یعنی دنیای آبی، یعنی اندی، یعنی “مامی” و “ددی” ، یعنی پدری که دخترش را در این روزهای سخت به ساحل دریا می‌برد تا مبادا در نتیجه‌ی کنکورش خللی وارد شود. همه‌ی این‌ها خوب است ولی من اهلش نیستم. نمی‌خواهم بترسد.

يك پاسخ برايش بگذاريد