تا چشم کار میکرد آدم بود. پیرزن، پیرمرد، بیسواد، خانهدار، رایاولیها… خیلیها با بچههاشون اومده بودن. این عبارت خس و خاشاک خیلی براشون گرون تموم شده بود. اولش کمی ترسیده بودم. فکر میکردم نکنه اتفاقی بیفته و دیگه بهار رو نبینم، وقتی این جونورای ضد شورش خارجی رو -که مطمئنم نتیجهی آمیزش سگ و انسان هستند- دیدم پاهام سست شد. ولی جمعیت امیدوارم کرد. تنها ولی با مردم بودم.شاید هیچ اتفاقی نیفته ولی دستکم “وجود” داشتیم، واقعی بودیم و هیچ اتوبوس دولتی، وعده یا اجبار این موج را دور هم جمع نکرده بود.
در این لحظه هم سرعت اینترنت ما ان تو ان شد و من نمیدونم این پست publish میشه یا نه. از بهار هم به خاطر بیادبی عذر میخوام.
ژوئن 17, 2009 در t 11:01 ق.ظ |
اون موقع که بهم زنگ زدی گفتی دارم میرم خیلی دلم میخواست باهات بیام اما نمی تونستم . و از اینکه با بهنام رفتم و به اولش نرسیدم ناراحت شدم. دوست داشتم از اولش میرفتم. بعدم که اومدم دیدم خانوم کوچولویی تنهاس دلم براش سوخت البته با بابک بود اما آشغالشو درآورده بود.
به هر حال تجربه بدی نبود.