همه سبز بودند. حاضرم قسم بخورم. ساعت 5:30 خوابیدم، به امید معجزهای شاید. مثل وقتایی که کار بدی میکردم و چشمامو میبستم تا بلکه خواب بوده باشه، تا همه چی برگرده به قبل. تبریک.
By bahaar87
همه سبز بودند. حاضرم قسم بخورم. ساعت 5:30 خوابیدم، به امید معجزهای شاید. مثل وقتایی که کار بدی میکردم و چشمامو میبستم تا بلکه خواب بوده باشه، تا همه چی برگرده به قبل. تبریک.
ژوئن 13, 2009 در t 11:35 ق.ظ |
احساس خفقان می کنم.
احساس مرگ…
وقتی سریال کیف انگلیسی رو میدیدم از تقلبایی که میشد حالم بد میشد و احساس می کردم دارم خفه میشم!
الان دقیقا همون حس رو دارم .
صدامون به هیچ جایی نمیرسه و نه به هیچ کسی
و ما محکومیم به ظلم و تقلب
از هممون متنفرم…
از همه خودمون که احمقانه رفتیم و رای دادیم. چقدر احمق بودیم .
احساس حماقت می کنم.
یه باره دیگه رودست خوردیم