By bahaar87

وقتی  تلویزیون تعداد ساعات مانده به انتخابات را اعلام می‌کند بی‌اختیار یاد لحظات مانده به تحویل سال می‌افتی.

رای می‌دهی مثل تمام دوره‌های گذشته. هیچ‌وقت از خودت نپرسیده‌ای رای بدهم یا نه؟ باید این کار را می‌کرده‌ای. چرایش خیلی طولانی است. هوا گرم شده و تو یاد چهار سال پیش می‌افتی. “کسانی که برای خودشان حقی قایل نشدند” و دوست دارند “تحریمی” نامیده شوند حالا هر روز در خیابان‌ها هستند. فریاد می‌کشند و می‌رقصند. امروز سبز سبزند. چهار سال قبل می‌گفتند:” همین احمدی‌نژاد برای این مردم خوبه”. کدوم مردم؟ شما خودتان کی هستید؟

خوشحالی. از این همه سبزی خوشحالی. حتا ساعت‌ها ماندن ترافیک هم به امید داشتن فردایی بهتر می‌ارزد. هیچ‌وقت این‌روزها را فراموش نمی‌کنی که همه با هم خوبند و هیچ‌کس به زنی متلک نمی‌گوید و تا چند روزنگاه سنگین مردی را تحمل نمی‌کنی. این‌روزها را از یاد نمی‌بری. یاد 18 تیر می‌افتی که تا چند روزی همه با هم خوب بودند. بعد یادشان رفت. بعد یادمان رفت.

سوار تاکسی می‌شوی. مرد ناراحت است از این همه شلوغی . می‌گویی جوان هستند و خواستار تغییر. مرد باز هم ادامه می‌دهد. چیزی درونت می‌شکند. می‌ترسی. عده‌ای می‌رقصند. سرت را بر می‌گردانی که نبینی. هیچ‌وقت رقصیدن یاد نگرفته‌ای. باید رای بدهی. سال‌هاست که این‌کار را می‌کنی. هر کس روشی دارد. این هم روش آن‌هاست. حتا اگر نمی‌پسندی باید بگذرد. آرزو می‌کنی همه‌ی این مراسم سبز زودتر تمام شود. در عین حال مثل مادری که کودکش را تنبیه می‌کند ولی دلش نمی‌خواد دیگری به فرزندش آسیب برساند دعا می‌کنی که راننده رقاصان را ندیده باشد و دهنش را ببندد. دیده و شروع به نمایش پرده‌ی آخر می‌کند. فحش می‌دهد. ستاد سبز سر راهتان است. پسری پرچم را به آرامی تکان می‌دهد. برگه‌هایی را به راننده می‌دهد. سرش را از پنجره بیرون می‌اورد و بدترین فحش‌های ممکن را می‌دهد. پس احساس خطر بی‌خود نبوده. تصمیم ت را می‌گیری. پول را پرت می‌کنی. دیگر نمی‌ترسی. گیرم که درگیر شوید. می‌گوید خواهرم شما درست می‌گید ولی این …ها شورشو دراوردن. می‌دانی که شورش را درآورده‌اند ولی چه شده که مردم این کشور از هر فرصتی برای رقصیدن استفاده می‌کنند؟ می‌گویی:” حق فحش‌دادن نداری ولی می‌توانی رای ندهی”. او هم‌چنان به خواهرم خواهرم گفتن ادامه می‌دهد.

مسیر را پیاده می‌آیی. دلت می‌خواهد زودتر به خانه برسی. پیر نشده‌ای چون همان 12 سال پیش هم در خیابان نمی‌رقصیدی. بند سبزی را که به مچت بسته‌ای باز می‌کنی. نبضت نفس می‌کشد.

يك پاسخ برايش بگذاريد