
Archive for آوریل, 2009
آوریل 24, 2009
بالاخره تموم شد. ترجمه رو به سلامت تحويل دادم.
چشمامو بستم و بهار رو دو روز سپردم به مامان بابك. دو روز خونه نبود دخترك. دلم راضي نمي شد ولي مجبور بودم. جاش خالي بود. شب اول بغض كرده بوده انگار. شايد احمقانه باشه ولي همون موقعي بغض كرده كه من و بابك يه هو دلمون گرفت و تصميم گرفتيم بريم بياريمش.
الان حالم بهتره. برام سخته بهار رو اين جوري پيش كسي بذارم. فكر كنم اين يه حس مشتركه بين مامانا.
دخترک بالاخره دندون درآورده. دندون جلوی ردیف پایین. موشیییییییییییییییییی.
پستونکش رو تونستیم بخریم. 8 تا خریدیم، 60000 تومان. دیگه ناامید شده بودم. تو پستونکش زامبی جمع شده بود!!! خیلی کثیف شده بود.
الان فقط به هری پاتر، house MDعزیزم ، کتابای فرانسه ونمایشگاه کتاب فکر میکنم. دوباره زندگی در من جریان داره. خیلی خستهم. دیشب رو تقریبا نخوابیدم اما یه جورایی خوبم.
ناتمام
آوریل 24, 2009سی سال پیش تو بهار به دنیا اومدم، اما از این فصل بدم میاد. از تابستون هم. دلم میگیره، دیوونه میشم، انقدر خودمو به در و دیوار میزنم تا آروم بگیرم ولی نمیشه. 6 ماه پریود بودن آدمو بیچاره میکنه. هر سال بعد از اینکه اولین روزای بهار (تنها روزایی که تو این فصل دوستشون دارم) میگذره به خودم میگم کاش این شش ماه رو برم یه جای دور، یه جایی که شش ماه خورشید توش نباشه فقط بباره و خنک باشه. برم به قطب! شاید انقدر دلم نگیره.
اوج بیچارگی من یکی از روزای گرم تابستونه که خوشبختانه تاریخ دقیقش یادم نیست. میگن زمان خیلی چیزا رو پاک میکنه، اما بعضی چیزا با گذشت زمان انقدر در من تهنشین میشن که انگار تو وجودم شن حمل میکنم. سنگین و سنگینتر میشم و نای راه رفتن ندارم. یه چیزایی هست که مثل چکشی که یه شیشهرو باهاش خورد و خاکشیر کنی، از تو استخوناتو، روحتو، جسمتو، و حتا سوی چشماتو داغون میکنه میخوره و تو صداشو میشنوی. یادش که میفتم دستام تیر میکشه. دربارهی تقصیرها حرف نمیزنم، دربارهی وجدان آدما فکر میکنم.
هر چی روزا گرمتر میشن حال منم بدتر میشه.
آوریل 20, 2009
وقتی یه بچهی کوچیک داری که حق طبیعیش اینه که ازش مراقبت کنی، وقتی هیچ کمکی نداری، وقتی لباسایی رو که هفتهی پیش رو بند گذاشتی هنوز همونجا هستن، وقتی توالتو یه هفتهس نشستی، ملافهی تخت دو هفتهس عوض نشده، خاک همه جا رو گرفته، وقتی دخترت مدام گریه میکنه، یه عالمه میوه و کاهو و کوفت و زهرمار تو ظرفشویی منتظرن، وقتی یه کوه لباس نشسته داری، وقتی ماههاس نخوابیدی، وقتی فصل بهاره و تو این فصل یاد بدترین چیزها میافتی… و بابک وضعیتش از تو بدتره و تنها هستین… گه (به توان بالاترین عدد شناختهشده) میخوری که فکر کنی برای بودن و برای زندگی خودت باید ترجمه قبول کنی. نمیتونی بابا جون، نمیتونی.کجای دنیا رو میخوای بگیری؟ بمیر بابا.
آوریل 17, 2009
همسایهی طبقه بالامونو میپرستم!!! عاشقشم. نمونهی یک آپارتماننشین با فرهنگه. فقط به زودی اینجا یه قتل اتفاق میافته، سگشو یا شاید هم خودشو میکشم. زوج کاملی هستن. هاگرید و فنگ. ما که قدرتی خدا سه ماهه تا ساعت 4 (الی) 5 بیدار تشریف داریم. این آقا/خانوم سگه هم تا نصفههای شب یه گوی (نوشتم “گوی” تا به عظمتش پی ببرین) آهنی رو از اینور به اون ور هل میده، بعدشم هاگرید بدو فنگ بدو. بهار تا میاد چشم رو هم بذاره یه بازی جدید شروع میکنن.
شاید هم خودم به زودی مردم. شدم مثل اون پیرمرد فانوسبان توی مسافر کوچولو که حسرت یه خواب راحت داشت. دیگه یادم نمیاد آخرین بار کی زود خوابیدم. البته چرا… بهار پریشب زود خوابید. ساعت 3:30 . شبا چون شیر میخوره طول میکشه تا خوابش ببره، معدهش بیشتر اذیتش میکنه.





