فقط میتونم بگم که خیلی خستهام. بهار هم خوابیده.
Archive for فوریه, 2009
فوریه 21, 2009
دخترك رو بردم دكتر. رفلاكس شديد داره. امپرازول حالشو بهتر مي كنه. روزي دوبار هم بهش فرني مي دم. فرني رو خيلي دوست داره.
اين چند روزه خيلي سرم شلوغ بود. يه ترجمهی وحشتناک داشتم که باید زود تحویلش میدادم. بابک هم برای عید یه کار داره و شبانه روزی مشغوله. مجبور شدم یه شب تا صبح بیدار بمونم و در حالی که دختر (از ساعت 2:30 تا 5:30) بغلم بود و گریه میکرد و بادگلو داشت کارمو انجام بدم، البته تا ساعت 3 نیمه شب بعد هم بیدار بودم. نتیجهی کار خوب بود.
کمتر از یک ماه دیگه به اومدن بهار مونده و امسال اولین نورزو بهار خانومه. برای اولین بار بعد از ازدواجمون امسال رو خونهی خودمون هستیم. بابک که تا سیزدهم فروردین گیره. امیدوارم دخترک خوشش بیاد!
فوریه 17, 2009
بهار فردا پنج ماهش تموم میشه. وقت دکترش هم فرداست.
یک هفتهای میشه که میتونه همهچی رو با دستاش بگیره. دیگه با کمک ما میشینه و با اسباببازیهاش بازی میکنه. پاهاش هم تمام وقت تو دهن مبارک هستن!
از هفتهی پیش تا حالا دوباره معدهش مشکل پیدا کرده و تا دیروز اصلا نمیتونست شیرشو درست بخوره. همش بادمعده داشت و تا صبح گریه میکرد. دیروز صبح به دستور دکتر عمل کردم و امپرازول رو با یه قاشق آب سیب بهش دادیم. امروز حالش بهتر بود و جالبه که آب سیب رو خیلی دوست داره.
به گمونم داره دندون در میاره. هم آب دهنش زیاد شده و هم لثهش سفت شده.







