
من و موهای کوتاهم
دوشنبه هفتم بهمن با مامان وبابا رفتم سلمونی هادی موهامو کوتاه کردم. (آدرسش تو سبلانه، محلهی بچگیهای بابام. الان بیشتر شبیه بهادر- برادر خیالیم- شدهام. هنوز عکس از قیافهی جدیدم ندارم.
1- دخترک واکسن چهارماهگیشو بیست و نهم دی زد. تا صبح تب کرده بود و پاشویهش کردیم.
2- روز سیام دی فهمیدیم که باباییت سنگ کلیه داره. شب تا صبح نخوابید و از درد به خودش میپیچید. صبح مجبور شدم بذارمت پیش ندا( البته خیالم واقعن راحت بود) و رفتیم بیمارستان جم. فکر کنم خیلی خوششانس بودیم که تا ظهر سنگ دفع شد.
3- تازگیها وقتی یه آدم جدید میبینی بغض میکنی و گاهی هم این بغضها به گریههای شدیدی ختم میشن. (امروز تو نینی سایت میخوندم که بچهها تو شش ماهگی نسبت به دیگران این حس رو پیدا میکنند. (یعنی این که either تو لوسی or خیلی باهوشی.
4- امروز یه صفحه از کتاب “رامونا و پدرش” رو تقریبن مچاله کردی دخترک. پستونک رو میتونی از دهنت در بیاری و دوباره بذاری سر جاش!
5- تازه خانوم خانوما شیر رو ته گلوت نگه میداری و از حلقت صدا درمیاری.