Archive for ژانویه, 2009

ژانویه 28, 2009
من و موهای کوتاهم

من و موهای کوتاهم

اولین سلمونی

ژانویه 28, 2009

دوشنبه هفتم بهمن با مامان وبابا رفتم سلمونی هادی موهامو کوتاه کردم. (آدرسش تو سبلانه، محله‌ی بچگی‌های بابام. الان بیش‌تر شبیه بهادر- برادر خیالی‌م- شده‌ام. هنوز عکس از قیافه‌ی جدیدم ندارم.

ژانویه 25, 2009
چیه؟ نیگا می‌کنی...

چیه؟ نیگا می‌کنی...

ژانویه 25, 2009
وقتی یه آدم جدید می‌بینم

وقتی یه آدم جدید می‌بینم

ژانویه 25, 2009

dsc09389

ژانویه 25, 2009
وقتی یه آدم جدید می‌بینم

ژانویه 25, 2009

1- دخترک واکسن چهارماهگی‌شو بیست و نهم دی زد. تا صبح تب کرده بود و پاشویه‌ش کردیم.

2- روز سی‌ام دی فهمیدیم که بابایی‌ت سنگ کلیه داره. شب تا صبح نخوابید و از درد به خودش می‌پیچید. صبح مجبور شدم بذارمت پیش ندا( البته خیالم واقعن راحت بود) و رفتیم بیمارستان جم. فکر کنم خیلی خوش‌شانس بودیم که تا ظهر سنگ دفع شد.

3- تازگی‌ها وقتی یه آدم جدید می‌بینی بغض می‌کنی و گاهی هم این بغض‌ها به گریه‌های شدیدی ختم می‌شن. (امروز تو نی‌نی سایت می‌خوندم که بچه‌ها تو شش ماهگی نسبت به دیگران این حس رو پیدا می‌کنند. (یعنی این که either تو لوسی or خیلی باهوشی.

4- امروز یه صفحه از کتاب “رامونا و پدرش” رو تقریبن مچاله کردی دخترک. پستونک‌ رو می‌تونی از دهنت در بیاری و دوباره بذاری سر جاش!

5- تازه خانوم خانوما شیر رو ته گلوت نگه می‌داری و از حلقت صدا درمیاری.


ژانویه 19, 2009

dsc09321

ژانویه 8, 2009

dsc09278

ژانویه 7, 2009

dsc09312