
بایگانیِ دسامبر, 2008
تپل خانوم
دسامبر 23, 2008
دسامبر 23, 2008
بهار خانوم تازه خوابیده. گاهی با یه حریف خیالی درگیر میشه و یه کم سر و صدا میکنه.
این روزا یاد گرفتی به هاپوی روی دیوار اتاقت میخندی. لبخند زیاد میزنی و مدتیه صداهای کوچولوی بانمکی هم از خودت درمیاری.
یه هفته خونه نبودیم. من و بابا مریض بودیم. یعنی اول بابا آنفلوآنزا گرفت و بعد من مریض شدم. خوشبختانه تا حالا سرما نخوردی. تقریبا سه روز بهت نزدیک نشدم چه برسه به اینکه بغلت کنم. خیلی سخت بود… ولی در عوض مریض نشدی. تو این مدت مامانِ بابا مواظب تو بود.
و دیگه اینکه خانوم خانوما دارم یه داستان برات ترجمه میکنم و حس خیلی خوبی دارم.
تکرار
دسامبر 2, 2008مطلب زیر رو دیروز نوشته بودم ولی بعد پاکش کردم، اما گودر آدمو لو میده. الان تو sharingهای مولود دیدمش. تصمیم گرفتم خودسانسوری نکنم و دوباره بذارمش.
با وجود تمام ضعفهايي كه دارم از يه چيز مطمئن هستم: جوري رفتار نمي كنم كه تو منو به خاطر خاطرات تلخم دوست داشته باشي و به من ترحم كني. نمي خوام تربيت و دنياي تو رو با جملهی “آره بهار جان! من خیلی بدبخت بودم” طراحی کنم. شاید “روزی” از بیپولی و تلاش من و پدرت برای زندگی بهتر، تو این دنیا بگم. از آدمهایی که نیاز به کمک دارن و از سختیها. ولی نمیخوام از محبتت سوءاستفاده کنم. کاری که پدرم میکرد و سختیهای خودشو واسطه قرار میداد. غافل از اینکه من زجر میکشیدم و با این کار از او دورتر و دورتر میشدم.بالعکس وقتی از بدبختیهای مردم دنیا و بچههای جنگزده میگفت احساس غرور میکردم و خودم رو بالغ میدیدم. تحسینش میکردم چون با بقیهی پدرها فرق داشت و به قلب کوچک من اعتماد کرده بود. وقتی به من یاد داد (با درست و غلطش کاری ندارم) هر چی رو که دارم میتونم به دوستام بدم و “باید” همه چیز رو با دوستام قسمت کنم در اوج آسمونا بودم. شاید اگر همیشه از این در وارد میشد هیچوقت ازش زده نمیشدم.
خاطراتی تو دلم بود که به سلامت از اونا گذشتم. یاد گرفتم بغضم رو مهار کنم و چنان ماهرانه لبخند بزنم که مبادا کسی متوجه تند شدن ضربان قلبم هنگام یادآوری اونا بشه. و چیزهایی هست که هنوز هم کافیه بوشون رو حس کنم تا یه پردهی کلفت اشک جلوی چشمامو سد کنه. خاطراتی که مرور زمان، بیرحمانه بوی اونا رو از من میگیره؛ و خاطرهی بدترین روز زندگیم در یک روز گرم تابستان که زمان روز به روز بدتر و بدترش میکنه.
دلم میخواد بدونی و فراموش کنی و گاه ندونی تا زجر نکشی.
شاید تماشای کودکیِ من با یک کتاب کنار دیوار در هوای مرطوب انزلی و بلعیدن اون کتاب در چند ساعت، لذتبخش باشه ولی دلم میخواد تو چیزهای دیگهای رو هم تجربه کنی: تا میتونی بخونی، بخونی و “ببینی”. خندیدن و شاد بودن رو بیاموزی. لذتبردن بیاحساس عذاب وجدان رو حتا برای یکبار هم که شده لمس کنی. گاه مثل خوانیتا (دختر گبی) دنیا رو ببلعی و حقّتو بگیری.
پریسا! شاید فکر کنی این حرفا به بهار ربطی نداره ولی مطمئن باش بدون بهار هم معنایی پیدا نمیکنه. از وقتی خیلی کوچک بودم چیزهایی تو دلم قلنبه شده بود ؛ عذاب وجدانی که دنیای کودکانهی منو سیاه کرد. چیزهایی که تا قبل از تولد دخترک هر روز صبح تبدیل به یک بالش خیس میشد و حالا رفته. از وقتی اون اومده همهچیز عوض شده. پس به من حق بده با بخشی از وجودم حرفهایی رو بزنم که دربارهی او نیست ولی به او و حیاتش مربوط میشه.
زندگی جاریست
دسامبر 2, 2008به بهار نگاه میکنم که بیخبر از ریزش باران خوابیده و هر از گاه آه بلندی میکشه و کش و قوسی به بدنش میده. نگاهم رو برمیگردونم و عکسهای “آمنه بهرامی” رو میبینم. دختری که میدونم مادرش شبهای زیادی رو به انتظار بالیدن دخترش در کنار بستر او به صبح رسونده …
کمکم دیوونه میشم… برای آدمی مثل من که خدا تنها شبحی مبهم و ناپیدا است امید دستاویزیه که زندگیم رو بر پایههای اون بنا کردهام. امروز چندین بار از خودم پرسیدم به چه امیدی؟ کودکت بزرگ میشه و یک روز یک ظرف اسید، یک اتومبیل پر سرعت، یک اشتباه کوچک هنگام تزریق آمپول، یا شیرجه روی سنگهاي موج شكن و قطع نخاع او رو از تو میگیره. (اينا همه مثال هاي عيني از آدمايي هستن كه قرار بود روزي با هم بزرگ بشيم).
از خواب آشفتهای که دیدهم میپرم… پوشک بهار پر از خون شده بود. بیهدف و خیس عرق تو خونه راه میرم و پاسخی برای این رفتارم ندارم. در رو قفل میکنم و دوباره کنار بهار دراز میکشم.
همیشه فکر میکردم آدم باید یه جوری زندگی کنه که اگه همه چیزشو از دست داد تحمل این اتفاق رو داشته باشه. الان هم دارم یاد میگیرم که روزی ممکنه برسه که کنار هم نباشیم. نمیتونیم تاب بیاریم. هر روز و هر لحظه که دری بسته میشه بلافاصله به این فکر میکنم که ممکنه این آخرین خداحافظی و آخرین دیدارما باشه. وسوسهی مرگ همیشه با من بوده، گیرم این روزا بیشتره. چون تعداد چیزایی که دوست دارم بیشتر شده.
ما همه مي تونيم جاي هم باشيم. من، تو، آمنه، بهار و همه… فرصت كمي باقي مونده.
و یه چیز دیگه: گودر رو دوست دارم چون هر روز میتونم ببینم آدمایی که دوستشون دارم زندهن و سلامتن (لااقل از نظر جسمی). شاید کسی باورش نشه ولی هر روز که یه مطلب share شده میبینم لبخندی میزنم و تو دلم میگم که امروز هم هستیم.

