پنجشنبه 7 آذر من و بابک بهار برای اولین بار بهار رو بردیم حموم. به نظرم شیرینترین تجربهی ما با بهار بود. دختر کوچولوی متعجب من!
جمعه دختر کوچولو اولین بارش برف زندگیش رو در شمشک دید.
همیشه از شنیدن غرغرهای پدر و مادرها دربارهی کارهایی که برای بچههاشون کردند و زحمتهای بیپاسخشون حالم بد میشد. فکر میکردم آیا من هم یک روز در این جا متوقف میشم؟ (ندا) هر روز و هر لحظه وقتی کاری برای بهار میکنیم، از بیدار موندن شبانه گرفته، تا خرید لباس و اسباببازی و رویاهای آینده … به خودمون میگیم که این کارا رو برای ارضای نیازهای خودمون میکنیم و نه بهار. شاید بهار خودش چیزای دیگهای رو بخواد. ماییم که دلمون میخواد بیدار بمونیم، ماییم که دلمون میخواد بچه داشته باشیم؛ و براش نقشههای رنگ و وارنگ میکشیم.
شخصا از اینکه برای جلب دوست داشتن و احساسات بچهم ابراز ضعف کنم یا اینکه گذشتهها رو به رخش بکشم بدم میاد.
دلم میخواد انسان باشه و با محبت. من و بابک فقط میتونیم راه رو بهش نشون بدیم. اونه که باید تصمیم بگیره. البته دروغه اگه بگم ناراحت نمیشم اگر راه درست (که ممکنه فقط راهی باشه که ما فکر میکنیم درسته) رو انتخاب نکنه. با این حال دلم میخواد بهار مستقل باشه. در زندگیش خودش تصمیم بگیره. حتا اگه برای تصمیمش باید از ما بگذره.
اون چه که مهمه اینه که بهار رو بیمنّت بزرگ کنیم تا بتونه بی منّت دوست داشته باشه.



