Archive for نوامبر, 2008

برف

نوامبر 30, 2008

پنج‌شنبه‌ 7 آذر من و بابک بهار برای اولین بار بهار رو بردیم حموم. به نظرم شیرین‌ترین تجربه‌ی ما با بهار بود. دختر کوچولوی متعجب من!

جمعه دختر کوچولو اولین بارش برف زندگی‌ش رو در شمشک دید.

همیشه از شنیدن غرغرهای پدر و مادرها درباره‌ی کارهایی که برای بچه‌هاشون کردند و زحمت‌های بی‌پاسخ‌شون حالم بد می‌شد. فکر می‌کردم آیا من هم یک روز در این جا متوقف می‌شم؟ (ندا) هر روز و هر لحظه وقتی کاری برای بهار می‌کنیم، از بیدار موندن شبانه گرفته، تا خرید لباس‌ و اسباب‌بازی و رویاهای  آینده … به خودمون می‌گیم که این کارا رو برای ارضای نیازهای خودمون می‌کنیم و نه بهار. شاید بهار خودش چیزای دیگه‌ای رو بخواد. ماییم که دلمون می‌خواد بیدار بمونیم، ماییم که دلمون می‌خواد بچه داشته باشیم؛ و براش نقشه‌های رنگ و وارنگ می‌کشیم.

شخصا از این‌که برای جلب دوست داشتن و احساسات بچه‌م ابراز ضعف کنم یا این‌که گذشته‌ها رو به رخش بکشم  بدم میاد.

دلم می‌خواد انسان باشه و با محبت. من و بابک فقط می‌تونیم راه رو بهش نشون بدیم. اونه که باید تصمیم بگیره. البته دروغه اگه بگم ناراحت نمی‌شم اگر راه درست (که ممکنه فقط راهی باشه که ما فکر می‌کنیم درسته) رو انتخاب نکنه. با این حال دلم می‌خواد بهار مستقل باشه. در زندگی‌ش خودش تصمیم بگیره. حتا اگه برای تصمیم‌ش باید از ما بگذره.

اون چه که مهمه اینه که بهار رو بی‌منّت بزرگ ‌کنیم تا بتونه بی منّت دوست داشته باشه.

نوامبر 26, 2008

این روزا وقتی بغلت می‌کنیم و تو اتاق قدم می‌زنیم همش سرت رو این ور و اون‌ور می‌کنی تا همه‌چیز رو خوب ببینی. آکواریوم و آویز روی لوستر و کتاب‌خونه‌ رو از همه‌چی بیش‌تر دوست داری. موقعی که تو سرگرم کشف دنیای پیرامونت هستی من تو رو بو می‌کنم، نگاهت می‌کنم و سعی می‌کنم این لحظات رو زندگی کنم.

تازگیا کنارت دراز می‌کشم و به صدای نفس‌هات گوش می‌دم، نفس‌ت رو که بوی شیر می‌ده می‌بلعم و عاشقت می‌شم.

وقتی دستات به صورتم می‌خوره و نرمی‌شونو حس می‌کنم تقریبا از شادی دیوونه می‌شم.

در ضمن شیشه‌شیرت رو هم می‌شناسی…

frapper les mains pour le vaniteux (ستایش)

نوامبر 24, 2008

سال‌ها از زمانی که مسافر کوچولو به اخترک آدم خودپسند قدم گذاشت می‌گذره و امروز کلاه از سر آدم خودپسند افتاد بی این‌که ستایش‌گری دست‌هاشو به هم بزنه و او رو تحسین کنه.

دلم برای آقالو تنگ می‌شه.

نوامبر 24, 2008

dsc08460

شکایت‌نامه

نوامبر 24, 2008

اصلا من دلم می‌خواد به بهار پستونک بدم. نمی‌فهمم چرا یه راننده‌ی تاکسی هم باید سرشو از ماشین بیاره بیرون و با تاسف بگه ” بهش پستونک می‌دین؟” نمی‌فهمم چرا مردم با دیدن پستونک بهار رم می‌کنن.

اصلا آره. من به بهار شیر خودمو ندادم تا هیکلم خوب بمونه. آخه عزیزم تو یه نگاه به من بنداز بعد …رو وا کن. (بسته به نوع ادبیات‌تون جای خالی را پر کنید. به بهترین جواب‌ها جوایز نفیسی تقدیم می‌شود). من که بعد از یه سال تازه پریروز آرایش کرده‌م و حتا آرایشگاه هم نمی‌رم با این شیکم قلنبه‌ام چطور می‌تونم به فکر هیکلم باشم؟

اصلا من دوست دارم بچه‌م بغلی بشه. مگه شما بغل‌ش می‌کنین.

اصلا دوست دارم مثل پریروز زارزار گریه کنم.

اصلا دوست دارم دست بچه‌مو هر روز چند بار تمیز کنم، آره استریلیزه‌ش کنم. متنفرم از این جمله:” سعی کن زیاد بچه‌ رو استریلیزه بار نیاری، یه کم میکروب لازمه”. حالا معنای دقیق این جمله‌رو می‌نویسم:” من چون باسنم گشاد بوده  و هست نمی‌تونستم دست و صورت بچه‌رو بشورم و هر بار که بچه خودشو خیس می‌کرد بدون استفاده از آب فقط پوشک‌شو عوض می‌کردم و از زیرانداز مخصوص تعویض پوشک استفاده نمی‌کردم و ناخن‌های بچه رو سالی یه بار می‌گرفتم.  وقتی پستونک بچه‌م روی زمین یا لباسش می‌افتاد زحمت شستنش رو به خودم نمی‌دادم چون از وجود میکروب آگاه نبودم و فکر می‌کردم چیزی که دیده نشه وجود نداره، راجع به استریل کردن شیشه‌شیر هم که اصلا حرفشو نزن، انتظار نداشته باش قبل از غذا دادن به بچه دستمو بشورم، من بعد از توالت هم به زور دستامو می‌شورم … بنابراین پس از دریافت درجه‌ی اجتهاد در رشته‌ی پرطرفدار کون گشادی، فتوا می‌دم که تو هم نباید این کارارو بکنی”.

دوست دارم لباسای بهار رو اتو کنم، چون آدمه و از لباس چروک بدم میاد.

دوست دارم همه‌ي این کارارو بکنم و بعد هم از این همه کاری که دارم شکایت کنم!!!

به نظرم آدما زمانی پیر می‌شن که خودشون این رو حس کنن. در آستانه‌ی سی سالگی بدجوری احساس پیری می‌کنم. حس بیهودگی داره دیوونه‌م می‌کنه. یه داستان دارم ترجمه می‌کنم. دلم پر می‌زنه برای ترجمه، دلم کلاس فرانسه می‌خواد. دلم کار می‌خواد. دلم درس می‌خواد. دلم، دلم … دلم خیلی چیزا می‌خواد. چیزایی که نمی‌دونم روزگار مجال انجام اونا رو به من می‌ده یا نه؟

همزبونی

نوامبر 19, 2008

گاهی‌وقتا دلم می‌خواد فقط بغلت کنم و تو نفس بکشی… اون وقته که همه‌ی خستگی‌ها و بی‌خوابی‌هام در نفس‌نفس زدن تو محو می‌شه. احساس می‌کنم اگه بخوام لب از لب وا کنم و حتا برای نوازش‌ت چیزی بگم این لحظه دیگه این‌قدر خاص نیست. گاه فکر می‌کنم تو هم این مجال رو دوست داری.

… و بوی گردن‌ت مامانی!!!

پله‌های ترقی

نوامبر 19, 2008

از قرار هیولا کوچولوی ما تصمیم گرفته پله‌های ترقی رو دوتا یکی بره بالا! بهار خانوم تا دیروز تو هر وعده 90 سی‌سی شیر می‌خورد. این برنامه تا همین امشب هم ادامه داشت اما ساعت 10 که داشت شیرشو می‌خورد بعد از خوردن 90 سی‌سی  شروع به گریه کرد اون هم گریه‌ی بچه‌ای که انگار دو روزه (محدثه جان!) غذا نخورده، 30 تا دیگه خورد و بعد دوباره دهن دخترم باز شد و این بار گریه‌ای بلندتر از دفعه‌ی قبل سرداد و …30 تا دیگه. این داستان در نوبت بعد تکرار شد و ما فهمیدیم که دخترک از این به بعد 150 سی‌سی می‌خوره بدون این‌که از پله‌ی 120 بگذره!

رو قوطی شیر نوشته که 10 روز پس از باز کردن قوطی دیگه نباید از اون شیر استفاده کرد. روز اولی که شیر رو خریدیم بعد از خوندن این جمله نگران شدیم چون می‌ترسیدیم رو دستمون بمونه، اما وقتی قوطی شیر پس از 3 روز به ابدیت پیوست دیگه چندان(!)نگران نبودیم!!!

فردا روز واکسن کپل خانومه.

نوامبر 16, 2008

شیر دخترک رو به سفارش دکتر عوض کردیم. الان 4 روز که از دل درد خبری نیست.

از سفر که اومدیم دیوونه شدم، چند شب می‌شه که تا 5 صبح می‌شینم سریال می‌بینم. گاه بهار تو بغل منه و گاه کنارم خوابیده. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتونم در شبانه روز 4 ساعت بخوابم و زنده بمونم.

عزیزم! قد کشیدی. وقتی دنیا اومدی قدت 50 سانتی‌متر بود و حالا 57 سانتی‌متر. لباس‌هات با سرعتی باور نکردنی کوچیک می‌شن!

نوامبر 16, 2008

بهار در تنکابن

dsc08303

نوامبر 16, 2008

بهار خانوم در نوشهر

dsc08367