Archive for اکتبر, 2008
من با يه عالمه عكس برگشتم!!!
اکتبر 30, 2008سرزمین ما
اکتبر 29, 2008تا حالا جز از برنامهی “هویت” صدای آقای شاملو رو شنیده بودید؟!!! همین چند دقیقه پیش تو تبلیغ یه فیلم مستند دربارهي “حج” (لطفا کلمهی حج را دوبار بخوانید!!!) ابیاتی از مولوی خوانی احمد شاملو پخش شد. اگه اشتباه نکنم ساختهی کمال تبریزی است و قراره 5 شنبه پخش بشه. از ساعتش خبر ندارم. از یه چیز مطمئن هستم و اون اینه که اینا برای رسیدن به اهدافشون از نشون دادن تصاویر آدمای لخت هم ابایی ندارن. مگه نه اینکه شاملو یه عمر اخی و قلم به دست مزدور بوده حالا یه دفعه چطور تو یه برنامهی مذهبی از صداش استفاده میکنن؟!!!
آخیش… داشتم خفه میشدم. این مطلب ارتباط چندانی به بهارم نداره ولی دلم میخواد بدونه کجا زندگی میکنه.
م مثل عشق
اکتبر 29, 2008بعضیها مادر شدن رو یک امتیاز میدونن، یعنی براشون تقریبا هر حقی رو ایجاد میکنه. سادهتر بگم به صرف مادر شدن هر شب بهشت رو زیر پاهاشون میبینن!!! اما “مادر” فقط یک کلمهس و باید در اون مثل هر چیز دیگه روح دمیده بشه تا معنا پیدا کنه. به نظر من اونچه که مهمه مادر بودنه. اینکه چطور هستیم و چطور فکر میکنیم وگرنه مادرهای زیادی رو دیدم که حتا این امتیاز هم نتونسته اونا رو تغییر بده.
امروز با بهار “زوربا” رو شروع کردیم.
…
اکتبر 28, 2008بوسیدن کف دست سفید و تپلمپل یک کودک چندماهه توصیه میشود!!!
بارون
اکتبر 27, 2008ديروز اولين بارون بعد از بهار باريد.
مامانی میمیرم برای انگشتای سفید تپلت. آخ… آخ… تو ذهنم خوردمشون!!! آخیش دیگه انگشت نداری خانوم خانوما!!!
فراموشی
اکتبر 19, 2008وقتایی که با هم هستیم به کلی یادم میره که کجا زندگی میکنیم و دور و برمون چی میگذره. انگار با یه پاککن خط سفیدی روی همهی تلخیها میکشی. اما وقتی میریم بیرون همهچیز همونیه که بود، یه جورایی خوشحالم که نمیتونی ببینیشون و یه جورایی دلم میخواد بدونی آدما چقدر سختی میکشن و قدر زندگیتو بدونی. دلم میخواد بدونی که وقتی در خواب نازی بچههایی سر چهارراهها تو سرما و گرما گل میفروشن و آدمایی مثل من و تو شیشهی پنجرهمونو بالا میکشیم و صدای موسیقیرو زیاد میکنیم تا اونارو نبینیم. شاید یکی هم مثل من پیدا بشه که از خجالت سرشو بندازه پایین… از خجالت تفاوتی که با هم داریم.
شاید درك این چیزا برای تو سخت باشه اما میدونم که میفهمی.
اکتبر 19, 2008
آهاي دختر خانومی که الان مثل یه فرشته روی تخت خوابیدی! مسافرت کوتاه شما به فردیس خوش گذشت؟ مسافرت بعدی به زودی به مقصد انزلی و به صرف ماهی!!!
و اما لقبهای دخترک ما: شلمان، کاتلا(هیولای سریال درهی گل سرخ)، شستی خانوم(چون انگشتش همهش تو دهنشه)، هیولا خانوم، کیثاپت (کثافت)، جکی خانوم (مخفف جوجک)، نینک (مصغر نینی).
پدربزرگ
اکتبر 16, 2008بهار جان، دخترم! چند سالی میشد که با پدر خودم که حالا شده پدربزرگ تو ارتباط نداشتم. نه اینکه با هم قهر باشیم بلکه زمانی به این نتیجه رسیدم که آدم برای حفظ زندگی و اعصاب و روانش باید برخی آدما رو کنار بذاره و حفظ همهی روابط با اعصاب خوردیهاش هنر نیست.
قبلا هم گفتم که با تولد تو دنیای من رنگ دیگهای گرفت … و پدربزگت دوباره وارد زندگی من شد. انگار توان مضاعفی پیدا کردهام. پیش از این وقتی با او حرف میزدم نتیجهای جز افسردگی، عصبانیت و زندهشده کابوسهای گذشته نداشت. اما امروز چیزی در من از بین رفته. نه اینکه او تغییر چندانی کرده باشه. من دیگه اون روحیهی تلافیجویانه و تهاجمی رو دربارهي پدربزگ تو ندارم. همیشه میخواستم بهش ثابت کنم که اشتباه میکنه، دروغ میگه و چه “جنایت” هایی مرتکب شده. اما تو این چند وقت فقط گوش میدم و لبخند میزنم… وقتی به پینههای دستش نگاه میکنم مهم نیست که پدرم چه کرده. وقتی گرد پیری رو روی صورتش میبینم، وقتی به آرزوهای محقق نشدهش فکر میکنم و وقتی یاد این سالهای دوریش از خودم میافتم بغض گلومو میگیره. آره خیلی چیزا رو فراموش نمیکنم اما فکر میکنم سالهای کمی برای جبران باقی مونده همونطور که بابا هم سالهای بسیار کمی برای جبران اشتباهاتش دربارهی پدربزرگ من داشت.
شبها که تو خوابی پدربزرگ پیرت (همیشه دوست داشت او رو پیرمرد یا پدر پیر خطاب کنیم) زنگ میزنه یا (به قول خودش) پیامک میده و حال تو رو میپرسه، از کتابایی که خونده حرف میزنه و برای دیدن دوبارهی ما لحظه شماری میکنه.
دلم برای وقتی که من، پدربزرگ و دایی مازیارت تو وان خونهی پدرجون اینا جا میشدیم، برای دعواهای من و مازیار سر خوابیدن کنار دست ساعتی بابا و برای یادداشتهایی که بابا صبحها برای من مینوشت و به دیوار میزد تنگ شده… چقدر بیانصاف بودهام شاید! درسته که خیلی سخت گذشت اما این وظیفهی من نبود که او رو مجازات کنم . دلم نمیخواست تو رو هم از داشتن پدربزرگ محروم کنم.
امیدوارم دوستش داشته باشی. با وجود تمام مشکلاتی که بود چیزای زیادی به ما آموخت که دلم میخواد تو هم یاد بگیری.




