بایگانیِ سپتامبر, 2008

سپتامبر 29, 2008

سپتامبر 29, 2008

سپتامبر 28, 2008

سپتامبر 28, 2008

سپتامبر 25, 2008

دختر كوچولو هيچ باورم نمی‌شه که این قدر تو دلم جا خوش کرده باشی. نمی‌تونم راجع به نوع این حس چیزی بگم. انقدر کوچولویی که نگو! دل کوچولوت که تاپ تاپ بالا و پایین می‌ره، سکسکه‌های گاه و بی‌گاه‌ت و تیله‌های سیاه چشمات رو هربار که می‌بینم اشک‌م در میاد. هر روز و هر لحظه به این فکر می‌کنم که تو رویاهات چی‌می‌بینی، “آهنگ صدات” چه جوریه و چه غذاهایی رو دوست داری.

به دنیا اومدن‌ت سخت بود ولی الان که فکر می‌کنم می‌بینم به زحمت‌ش می‌ارزید؛ چون تو رو داریم. و مهم‌تر از همه این‌که بابایی‌ت بند ناف تو رو بریده و وقتی من بی‌حس و خواب بودم تورو از اولین مرحله‌ی ورودت به این دنیا دیده.

نمی‌دونم دنیا رو دوست خواهی داشت یا نه؟ یه روز خودت می‌فهمی که جای چندان قشنگی نیست. امیدوارم خوب زندگی کنی و انسان باشی…

پنج روز گذشته. امیدوارم فردا از بیمارستان مرخص‌ت کنن.

پیش از تحریر

سپتامبر 23, 2008

سلام بهار خانوم. به دنیا خوش اومدی. چون می‌دونم که مامانی‌ت فعلن وقت نداره برات وبلاگ درست کنه، من که یکی از خاله‌های متعددت هستم این کار رو می‌کنم. امیدوارم وقتی مامانی حالش بهتر شد بیاد و خودش بنویسه شرح مراسم به دنیا اومدنت رو. من برای شروع، یه چند تا عکس که بابایی فردای روزی که به دنیا اومدی ازت گرفته، می‌ذارم اینجا.