تابستان
ژوئن 30, 2010ژوئن 6, 2010
دختر خانوم الان خوابیدی. تو این مدت خیلی بزرگ شدی. عاشق وقتایی هستم که میای سرتو میذاری رو شونهم و خودتو لوس میکنی. وقتی ازت میخوایم بوسمون کنی صورتتو میاری جلو تا بوست کنیم. امرزو دیدم که عروسکاتو دوتا دوتا به هم نزدیک میکنی تا همدیگهرو ببوسن!
یه وقتا یی هم یه کارایی میکنی که واقعا دلم میخواد سر به بیابون بذارم. قابلیت اینو داری که روزی صد بار فنجانهای چای رو روی فرش بریزی و برای به دست آوردن چای قادری آدم بکشی! همیشه بعد از خوردن آب و چای یه کم برای زمین هم نگه میداری. هر وقت دوست داشته باشی کاری رو که ازت میخوایم انجام میدی و در مواقع دیگه سرتو میاندازی زمین که یعنی صدایی نمیشنوی.
چند وقته من و تو پیش مامانٍ بابا هستیم. آخه بابا کارش خیلی زیاده و یه جورایی تو راحت نیستی و همش دلت محبت و توجه میخواد از بابایی. یه مدت اونجا هستیم تا بابا کارش سبک شه بیایم.
این چند وقته ما تو تهران خونه خریدیم. نتیجهی کنکور من چندان چنگی به دل نمیزد. فکر کنم شبانه یا غیر انتفاعی قبول شم. مهم نیست دوباره میخونم. اولش خیلی بد بود. ولی بعد فکر کردم اون موقع که من درس میخوندم تو اوج ریفلاکست بود و شبا تا پنج صبح بیدار بودی و من با بدبختی درس خوندم. الان که حالت بهتره فکر کنم نتیجهی بهتری بده.
کلاس بازی هم میری.جلسهی اولش خوب بود. البته تو همش به بچههای دیگه خیره نگاه میکردی و برات همهچی جدید و جالب بود. دلم میخواد بازم بریم تا تو بازیهای گروهی رو یاد بگیری.














