
دختر تو بیمارستان
صدسالی میشه که ننوشتهام. تو یکساله شدی. راه میری و حتا گاهی میدوی. عاشق کباب و جوجهکبابی. بیبی انیشتین رو فکر کنم از ما هم بیشتر دوست داری.
اتفاق یا بهتره بگم بدترین اتفاق این مدت، مریضی تو و بیمارستان رفتنت بود. تقریبا دو هفته بعد از واکسنت تب کردی. دندونای آسیات هم خیلی اذیتت کردن. خیلی بداخلاق شده بودی و چیزی نمیخوردی. بعد از یه روز بهبودی موقتی، دوباره تب کردی و این بار با اسهال همراه بود. دکترت به دلیل شباهت علایم بیماریت به آنفلوآنزا مریضیت رو اشتباه تشخیص داد. شب اسهالت خونی شد. رفتیم جم. دکتر کشیک برات آزمایش نوشت و اسهالت عفونی بود. کوتریموکسازول داد. اومدیم خونه. تبت دو روز بود که قطع نشده بود. لختت کردیم . صبح روز بعد بیحال بودی و فقط ناله میکردی وقتی دستم به تنت میخورد میسوخت. گرفتمت زیر شیر آب. از گریههای تو و نگاهت منم گریهم گرفت. رفتیم دکتر. گفت باید بستری بشی. سرم بهت زدن و تا دو روز نمیخندیدی. اگر ببیبی انیشتین نبود فکر نمیکنم تو اون تخت کوچولو میموندی. تمام مدت به من چسبیده بودی و هر پرستاری رو که میدیدی گریه میکردی. اصلا همش گریه میکردی. پرستارا خیلی رفتار بدی داشتن… اما مهم نیست مهم اینه که تو خوب شدی و تب لعنتی اومد پایین. تو لبخند زدی و غذا خوردی. وقتی اومدیم خونه مثل دیوونهها افتادم به جون خونه.دکتر شیر بدون لاکتوز برات تجویز کرد و تا یه هفته غذای شیرین بهت ندادیم.
روزای اول نه میتونستی راه بری و نه بشینی همش میافتادی.
تولدت مبارک دخترم!
باورم نمیشه که یکسال گذشته. پنجشنبه بود و من داشتم “تعطیلات رمی” رو میدیدم که کیسهی آبم پاره شد. در ساعت 4:20 بعد از ظهر جمعه 29 شهریور 1387 به دنیا اومدی. بیشتر از اونچه که فکرشو میکردم دوستت دارم.
از دیشب که فهمیدی قراره یک ساله بشی تونستی چند قدم خودت راه بری. در کمال تعجب از امروز بایبای میکنی. شیشهشیرتم خودت با دست میگیری.
تنبل کوچولوی من اون چند روز که غذا نمیخوردی خیلی بد بود. خوشحالم دوباره خوب شدی.
دختركم، روی یه ملافه خوابیدی و هر از گاهی تکونی به خودت میدی. نمیدونم کی بود. فکر کنم از زمانی بود که به رموز عشوهگری آشنا شدی … و من عاشقت شدم. بوی آبدهن روی صورتت، چرکهای لای انگشتات، لبخند مرموزی که کلید موفقییتت تو کارای خلافه، جیغهای کوچولوی میگوییت و جای انگشتای تپلت روی کامپیوتر و میز دیوونهم میکنه.
تا میشنوی “روباهه دمش درازه …” شونههاتو مثل یه رقاص ماهر تکون میدی و دست میزنی. آهنگای مورد علاقهت for Elise و یکی از آهنگای elmo س.
یه ماهی میشه که میتونی کمی بایستی.
گاهی فکر میکنم اگر نبودی این روزای بد چهجوری میگذشتن. (البته از نقش friends هم نباید غافل شد).
دخترم خیلی بزرگ شدی. تو روزایی که خیابونا پر بود از اشکاور و باتوم چهار دست و پا رفتی؛ شبا با فریاد الله اکبر گریه کردی؛ وقتی جسد جوانها رو بیرمق و “مرده” تحویل میدادند تونستی بایستی. بزرگ شدی و من لذتی نبردم. روزهای بدی بود و هست. دلم نمیخواست این جوری بشه. این روزا خیلی عصبی هستیم. چندتایی عکس ازت گرفتیم ولی هر وقت خواستم عکسی بذارم دست و دلم لرزید. میدونم که تو گناهی نداری ولی دیگران هم گناهی نداشتن.
الان بیخبر از همهجا خوابیدی. دوستت دارم.